چندتایمان وقت شکست های بسیار عمیق زندگیمان دست هایمان را رو چشم هایمان گذاشته ایم و زار زده ایم و زاره زده ایم و انثدر زار زدیم تا روحمان سبک شود.بعد تا دل پر از اندوه اما سبک و رها به زندگی روزمره پرداخته ایم؟ گاهی جلوی همکارمان اشک ریخته ایم و گفته ایم که خسته شده ایم؟
به من بگو چند نفرمان وقتی شکستیم، به چشم های اطرافیانمان نگاه کرده ایم که چگونه مینگرند مارا. که بلند شویم و درد نکشیم، که جمع شوند دردها در سرماخوردگی ها و حساسیت های فصلی و قرمزی چشم ها . هرروز آرایش کنیم،لباس مدروزمان را بخریم.مهمانی برویم. ما خوشحال ترین شکست خورده دنیا هستیم را بازی کنیم. شب ها به سقف زل نزده ایم چندتایمان و به دردی که گاها می آید و نمیدانیم چیست فکر نکرده ایم؟
دلم میخواست گاهی به آدم ها اجازه بدهند خودشان باشند. روزی اگر هم کلاسیت با چشم های پف کرده و موهای درهم برهم آمد سرکلاس اجازه بدهی در غمش غوطه بخورد.فردا حالش بهتر خواهد بود.آدم هارا مجبور به زدن نقاب نکنیم.