مثل گرفتن صدات از شوق.
مثل رنگ لباست.
آبیِ آبی ِ آبی
مثل ..
هی !
تو
اینجا
جا نمیشی .
وسط این جهنم دارم باله میرقصم .
کلیدم قورت بدی ؟

حالا هی لاف سنگ صبوری بزن .
و از تجسم بیگانگیِ این همه صورت می ترسم .
( و من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست میدارد ، تنها هستم .. )
+ حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد ..
آدم سفت بازوشو بچسبه و
کاپشنام بهم بخورن و خرچ خرچ کنن ..
با داشتن ترس "آرامش قبل از طوفان"
کوفتمون شد .
واسه خوشبختی ، یه جعبه از اینا و یه لیوان چایی ما را بس :)
+ جاهای خالیش کار منه :))
+ جای شمام خالی :)
+ واقعنی !
کنکور رو عواطف آدم تاثیرات وسیعی میذاره گویا .
من اینجوریا نبودم بوخودا.
خونه تنها باشی ، هیچکیم آن نباشه ، یه چیز خیلی ناراحت کننده ـم دیده باشی ،دلت بخواد با یکی حرف بزنی و شارژ گوشیتم تموم شده باشه و صدای ساعتم رو مخت باشه و..
..و تو احساس کنی همین الانه که از تنهایی بمیری :(
انگار که ی بالشت گذاشتن رو دهنت .
الان رفته یجای دیگه !
میترسم یکم بگذره ب صورت ادرار از بدنشون خارج شه :|
پاسخ :
از این استادایی که ادای آدمای دلسوز واسه جوونای مملکت و در میارن ولی ته دلشون از هر چی دختر دبیرستانی که هفته ای ی بار چنتاشون سوئیشرت میبندن به کمرشون و درد زایمان رو میشه تو چشاشون دید به هم میخوره..
از این مامانایی که وقتی با آبُ تاب واسشون داری تعریف میکنی که چ چیزای باحالی تو فیس بوق خوندی ، در حالیکه حتی بهت نگا نمیکنه جمله مزخرف کلیشه ایِ : مگه تو کنکور نداری " رو میکوبه تو مخت و حکم همون ی تشت آب یخ رو برات ایفا میکنه..
از این فوتوشاپ بانوهایی که از شدت ص-کصی بودن دارن میمیرن و میان استاتوس شرم و حیای دختر ایرونی میزارن و احتمال نود و شیش و خورده ای ، پونصد تا لایک میخورن.
از این نارنگیایی که هسته داره.
از این که تا یُخده استرس میگیرم رنگ لبو میشم . و از ترس استاد فلانی ک دوباره بهم نگه سرخپوست ، دارم رو خودم کار میکنم ک شده بمیرم اما قرمز نشم جون مادرم ..
از اون پسر ترشیده هه تو لوازم آرایشی که خواسّم کرم بخرم ازش . میپرسه کرمِ نمدونم ( مثلاً) پیچ پیچی یا رولی یا خطی ؟ منم هنگ کرده میگم : نمدونم . بیارید ببینم بعد انتخاب کنم. و با تمسخر نگام میکنه و میگه : ینی تا حالا نداشتی دیگه ه ه ؟ "
اصن از خودم بدم میاد . که چرا جرئت ندارم پاشم خودم تنهایی برم بیرون؟ حتماً ک نباید یکی پایم باشه.
میتونم خودم باشم و خودم و خودم. به نگاهای مریض هم توجه نکنم و واسه خودم ذرت مکزیکی بخرم و دمِ مغازه بدلیجات فروشی به دخترای مشتاق تو مغازه زل بزنم. یا اصن برم کتاب فروشی وایسم ادای کتاب خونده هارو درآرم و احساس روشن فکری و از این چیزا بهم دست بده .
آره باید از این کارا بکنم...
همون آب دهنتو قورت بدی خیلی هنر کردی :/
یا نگاهای سرد دخترایی که به نظرشون ژاکت بنفش دوس داشتنیم که از مادربزرگم گرفتم مسخره میاد.
همین ی ریزه سرمای هوا و زمین نمدار و هوای گرفته میتونه همه چیزو جبران کنه.میتونه از نشستن رو آخرین صندلی اتوبوس هم دلچسبتر باشه.یا از خوردن پیتزای چارفصل تو روز جمعه بعد آزمون.
اصلاً بین تمام آبریزش ها و گلو درد ها و لیمو شیرین ها و پنیسیلین ها و کپسول های مولتی فلان و چتر های باز و بسته و شال گردن های پاییز همین هوای گرفته از همه خوب تره .
+ عنوان (کاملاً بی ربط !) : کیوسک - it never rains here morteza
میخوام باهات حرف بزنم.
باید با همه به هم بزنم.
باید کنار بزارمت.
باید کنار بزارمش.
باید کنار بزارمشون.
تنهایی رو که نمیشه تقسیم کرد.
باید به خودم یاد بدم همه ، همه ، همه و همه بی حوصلگیهامو نخ کش خواهند کرد.
کسی نوازش نخواهد کرد بی تابی های منو.
تو
و
تو .
همه.
اما نکته ـش اینجاس که من منطقی نیسّم.
یک عدد حمید لطفاً :)
+ عاقا کجایی شما؟
ها؟
من به همین ده بیست نفری ک هرروز بهم سر میزنن راضیم ..
به اینکه کسایی هستن که مجازین ولی حاضرم قسم بخورم منو از غیر مجازیا بیشترتر میشناسن ..
به همین یه گوشه که میام مینویسم هیچ "غیرمجازی" ازش خبر نداره . (بجز زهره :) )
اصن من راضیم؛ به همین حس های سر صبحی که میخوام سوار اتوبوس شم :)
به همین که پنجشنبه عروسیِ فلان فامیل دورمونه . که بعد مدت ها قراره "خوشگل" کنیم :))
یا به همین که زن داییم گف چشای نگار برق میزنه...زنده ـس !
به همین چیزای الکی !
حالا هی بگین پر توقعم !