مثل حسرت نگاه تو چشمات.

مثل گرفتن صدات از شوق.

مثل رنگ لباست.

آبیِ آبی ِ آبی 

مثل ..

هی !

تو 

اینجا 

جا نمیشی .



برچسب‌ها: بوی پرتقال
+ تاريخ پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 18:47 نويسنده نگار |
من 

وسط این جهنم دارم باله میرقصم .


+ تاريخ پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 18:26 نويسنده نگار |
میشه این بار که اومدی در و پشت سرت محکم ببندی و 

کلیدم قورت بدی ؟

Photo: ‎گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی ست که مدام تغییر سمت می دهد. 

تو سمت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت می کند. تو بازمی گردی، 

اما طوفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، طوفان 

که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده 

ای. امـــا یک چیز مشخص است، از طوفان که درآمدی،

دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی....


کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی -ترجمه مهدی غبرائی - 

انتشارات نیلوفر‎

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:2 نويسنده نگار

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:44 نويسنده نگار |
نه تو و نه هیچ کسِ دیگه ای  آدمِ شنیدن حرفای من نیست.

حالا هی لاف سنگ صبوری بزن .


برچسب‌ها: نمناک
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:41 نويسنده نگار |
من از تصور بیهودگی این همه دست 

و از تجسم بیگانگیِ این همه صورت می ترسم .

( و من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست میدارد ، تنها هستم .. )

+ حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد ..


برچسب‌ها: فروغ جات
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:32 نويسنده نگار |
آدم تو هوای آبان ، دلش یکی و میخواد که زیر بارون برای آدم زیر لب آواز بخونه و 

آدم سفت بازوشو بچسبه و 

کاپشنام بهم بخورن و خرچ خرچ کنن ..


برچسب‌ها: فانتزی جات
+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:54 نويسنده نگار |
سه چهارم روزای خوب و آروممون ،

با داشتن ترس "آرامش قبل از طوفان"

کوفتمون شد .

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:27 نويسنده نگار |
آقا ما که از خیر مهمونیای آنچنانی ُ چمدونم فرتُ فرت پول خرج کردن و خرید هر هفته و سفرای خارجی گذشتیم..

واسه خوشبختی ، یه جعبه از اینا و یه لیوان چایی ما را بس :)

+ جاهای خالیش کار منه :)) 

+ جای شمام خالی :)


برچسب‌ها: حس خوب
+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:24 نويسنده نگار |
حس کسی و دارم که نزدیک ترین دوستش آنفرندش کرده :/

+ واقعنی !


+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:5 نويسنده نگار |
مثلاً امسال برا اولین بار تو این هیئتا گریه ـم گرف .

کنکور رو عواطف آدم تاثیرات وسیعی میذاره گویا .

من اینجوریا نبودم بوخودا.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:54 نويسنده نگار |
بیشتر از همه دلم واسه اون گوسفندی میسوزه که وحشیانه خونش تو خیابون ریخته میشه ، تا ی مشت مفت خور شیکم سیر بجای چلوی روزانه ـشون ، قیمه نذری بخورن ..


برچسب‌ها: این جماعتِ فلان فلان شده
+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:47 نويسنده نگار |
هیچی تو دنیا بد تر از این وضعیت نی :

 خونه تنها باشی ، هیچکیم آن نباشه ، یه چیز خیلی ناراحت کننده ـم دیده باشی ،دلت بخواد با یکی حرف بزنی و شارژ گوشیتم تموم شده باشه و صدای ساعتم رو مخت باشه و..

..و تو احساس کنی همین الانه که از تنهایی بمیری :(

انگار که ی بالشت گذاشتن رو دهنت .

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:45 نويسنده نگار |
قبلنا که عقلشون تو چشمشون بود ..

الان رفته یجای دیگه !

میترسم یکم بگذره ب صورت ادرار از بدنشون خارج شه :|


برچسب‌ها: این جماعتِ فلان فلان شده
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:56 نويسنده نگار |
سوال : از چی داره حالتون بهم میخوره ؟

پاسخ : 

از این استادایی که ادای آدمای دلسوز واسه جوونای مملکت و در میارن ولی ته دلشون از هر چی دختر دبیرستانی که هفته ای ی بار چنتاشون سوئیشرت میبندن به کمرشون و درد زایمان رو میشه تو چشاشون دید به هم میخوره..

از این مامانایی که وقتی با آبُ تاب واسشون داری تعریف میکنی که چ چیزای باحالی تو فیس بوق خوندی ، در حالیکه حتی بهت نگا نمیکنه جمله مزخرف کلیشه ایِ : مگه تو کنکور نداری " رو میکوبه تو مخت و حکم همون ی تشت آب یخ رو برات ایفا میکنه..

از این فوتوشاپ بانوهایی که از شدت ص-کصی بودن دارن میمیرن و میان استاتوس شرم و حیای دختر ایرونی میزارن و احتمال نود و شیش و خورده ای ، پونصد تا لایک میخورن.

از این نارنگیایی که هسته داره.

از این که تا یُخده استرس میگیرم رنگ لبو میشم . و از ترس استاد فلانی ک دوباره بهم نگه سرخپوست ، دارم رو خودم کار میکنم ک شده بمیرم اما قرمز نشم جون مادرم ..

از اون پسر ترشیده هه تو لوازم آرایشی که خواسّم کرم بخرم ازش . میپرسه کرمِ نمدونم ( مثلاً) پیچ پیچی یا رولی یا خطی ؟ منم هنگ کرده میگم : نمدونم . بیارید ببینم بعد انتخاب کنم. و با تمسخر نگام میکنه و میگه : ینی تا حالا نداشتی دیگه ه ه  ؟ "

اصن از خودم بدم میاد . که چرا جرئت ندارم پاشم خودم تنهایی برم بیرون؟ حتماً ک نباید یکی پایم باشه. 

میتونم خودم باشم و خودم و خودم. به نگاهای مریض هم توجه نکنم و واسه خودم ذرت مکزیکی بخرم و دمِ مغازه بدلیجات فروشی به دخترای مشتاق تو مغازه زل بزنم. یا اصن برم کتاب فروشی وایسم ادای کتاب خونده هارو درآرم و احساس روشن فکری و از این چیزا بهم دست بده .

آره باید از این کارا بکنم...



برچسب‌ها: نمناک
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:41 نويسنده نگار |
تو نمیخواد غورباقه ـتو قورت بدی .

همون آب دهنتو قورت بدی خیلی هنر کردی :/

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:51 نويسنده نگار |
علاقم به روزای خیس اونقدری هست که قید تاکسی و اتوبوسو بزنم و کل راه و پیاده بیام.که بیخیال نگاهای تحقیرآمیز پسر دبیرستانیایی بشم که عادت کردن به دیدن دخترا با گنبد کیلیپس و ابروهای نخ و احتمالاً موهای فر پریشون و مانتوی کوتاه .

یا نگاهای سرد دخترایی که به نظرشون ژاکت بنفش دوس داشتنیم که از مادربزرگم گرفتم مسخره میاد.

همین ی ریزه سرمای هوا و زمین نمدار و هوای گرفته میتونه همه چیزو جبران کنه.میتونه از نشستن رو آخرین صندلی اتوبوس هم دلچسبتر باشه.یا از خوردن پیتزای چارفصل تو روز جمعه بعد آزمون.

اصلاً بین تمام آبریزش ها و گلو درد ها و لیمو شیرین ها و پنیسیلین ها و کپسول های مولتی فلان و چتر های باز و بسته و شال گردن های پاییز همین هوای گرفته از همه خوب تره .

      

+ عنوان (کاملاً بی ربط !) : کیوسک - it never rains here morteza



برچسب‌ها: خوش خوشان, حس خوب
+ تاريخ شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:43 نويسنده نگار |
عقایدتو بزار تو جیبت..

میخوام باهات حرف بزنم.

+ تاريخ پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:27 نويسنده نگار |
اگه بخوام منطقی باشم ؛

باید با همه به هم بزنم.

باید کنار بزارمت.

باید کنار بزارمش.

باید کنار بزارمشون.

تنهایی رو که نمیشه تقسیم کرد.

باید به خودم یاد بدم همه ، همه ، همه و همه بی حوصلگیهامو نخ کش خواهند کرد.

کسی نوازش نخواهد کرد بی تابی های منو.

تو 

و 

تو .

همه.

اما نکته ـش اینجاس که من منطقی نیسّم.


برچسب‌ها: نمناک
+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:30 نويسنده نگار |
دلم برای حمید تنگ شده :(

یک عدد حمید لطفاً :)

+ عاقا کجایی شما؟

ها؟

+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:4 نويسنده نگار |
شاید باورتون نشه اما ...

من به همین ده بیست نفری ک هرروز بهم سر میزنن راضیم ..

به اینکه کسایی هستن که مجازین ولی حاضرم قسم بخورم منو از غیر مجازیا بیشترتر میشناسن ..

به همین یه گوشه که میام مینویسم هیچ "غیرمجازی" ازش خبر نداره . (بجز زهره :)  )

اصن من راضیم؛ به همین حس های سر صبحی که میخوام سوار اتوبوس شم :)

به همین که پنجشنبه عروسیِ فلان فامیل دورمونه . که بعد مدت ها قراره "خوشگل" کنیم :))

یا به همین که زن داییم گف چشای نگار برق میزنه...زنده ـس !

به همین چیزای الکی !

حالا هی بگین پر توقعم !


برچسب‌ها: خوش خوشان
+ تاريخ جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:57 نويسنده نگار |
کنکور داره ب وبلاگم صدمه میزنه :|


+ تاريخ جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:47 نويسنده نگار |