ب لطف کارآموزی رفتن توی یه دفتر معماری، از کرج تا تهران
تنها خواسته م از ساعت ۷ تا ۱۰ صب اینه که بتونم بشینم.توی بی ار تی، توی مترو، توی خیابون، توی خونه. توی هر جهنمی. نه اینکه ناراحت باشم از مسیر یا هر چیز دیگه. ولی می بینم ک دارم همون مسیری رو می رم که همه صب سر ساعت هفت و چهل دقیقه میرن. شبیه شدن ب بقیه رو می بینم. نا نداشتن رو میبینم. نای اینکه خودت باشی رو نداری . شبیه بقیه شدن راحت تر به نظر میاد. در واقع میشه بهش گفت هیچی نشدن. تو در واقع دیگه هیچی نیستی جز یه بخشی از یه سیستم که اجزا برای بقا تلاش میکنن. برای همین میخام یکی از گذشته م باشه گاهی اوقات کنارم .تا یادم بیاد کی بودم به چی می خندیدم یا چه چیزی عصبانیم می کرده. توی این موقعیتا چیزی که به دادم میرسه موراکامی ه. از فیدیبو کتاباش رو دانلود می کنم و توی مسیر وقتی آرنج یه خانوم چادری توی پهلومه و یا یه آقای پیر داره داد میزنه که سرطان داره و کمک میخواد و یا یه پسر کوچیک آدامس میوه ای میفروشه و یه خانومی پیراشکی شکلاتی و کرمدار، موراکامی از احساسات انسانی حرف می زنه.حسایی که اغلب توی داستاناش توسط آدما بیان نمیشن و میشن یه سنگ ریز توی گلوهاشون. یک روز توی یه صفحه از کتاب نفر هفتم موراکامی جایی که مادرِ یه پسر موج سوار که توی خلیج هانالی توسط کوسه کشته شده سالها بعد از مرگ پسرش داره به صدای پیانو گوش می ده و ذهنش مطلقا از هر چیزی خالی ه، یکی از کاربر های فیدیبو یادداشتی گذاشته که با خوندنش دلم گرم شد و تصور کردم یه نفر مثل من تو راه رسیدن به محل کارش موراکامی خونده، اشک توی چشماش جمع شده، به آدما نگاه کرده و شخصیت های داستانای موراکامی رو توی مردمی که رد میشن تصور کرده. در حالی که می دونسته این مردم خیلی وخته تبدیل به هیچی شدن.
+
تاريخ شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۷ساعت 10:43 نويسنده نگار
|