توی کوپه ۳ پیرزن نشسته اند. هرسه چادری . دوتا میانسال ‌. یکی پیرتر. یک ربع بعد از سوار شدن ، قابلمه هایشان را باز کردند و خوراک مرغ وترشی خوردند . نزدیک به دویست و پنجاه بار به ادمهای دیگر کوپه تعارف کردند . هر چند وقت یکبار یکی از زنها دست به سر آن یکی میکشد و بعد خیلی مهربان روسری ان را جلوتر میکشد . خیلی مراقب هم هستند که مویشان دیده نشود . همش به من و دختر دانشجوی دیگر با تعجب نگاه میکنند. همه اش نگرانند جای مارا تنگ کرده باشند . میروند مشهد .
ان دختر دیگر ،که ورامین سوار شد، مادرش آمد ک کوپه را بررسی کند. نگران ترین مادری بود ک می دیدم . چندبار گفت دخترم فقط آژانس بانوان! من هم چندبارخداروشکر کردم که مامانم عین خیالش نیست که چاهار سال آژانس غیر بانوان نشسته ام .
مردی هم توی کوپه هست . تا ورامین با او تنها بودم . مقدار زیادی اضافه وزن و سیبیل دارد . وقتی داشتم ساندویچم را باز میکردم طوری نگاهم کرد که خلاف عادتم بهش تعارف کردم. که برنداشت البته . مهربان است .
با همه ی این اوصاف نگار جان دیگر قطار کوپه ای سوار نشو لطفا:)

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 9:56 نويسنده نگار |
دیوانگی کردن من اصلا چیز خاصی نیست.اینطوری نیست که به سرم بزند از انواع و اقسام شبکه های اجتماعی بزنم بیرون یا یک هفته درست حسابی غذا نخورم تا پای چشمهایم گود بیفتد.یا تمام مدت خودم را توی اتاق زندانی کنم.اصلا داستان اینطور پیش نمیرود.سریال دانلود میکنم خودم را از خواب محروم میکنم.از شکلات بعد چای محروم میکنم. از تمام چیزهای کوچک خوشبختی زا خودم را محروم میکنم.تا بفهمانم به خودم که چقدر تاثیرگذارند و چقدر عطش هست برای همین ها که دیده نمیشوند.بعد به خودم می آیم که: هی ببین چقدر همین خورده ریزه ها شادی آورند؟ ببین چقد زندگی می تواند ساده باشد . بعد هم ادامه داستان .:)

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:7 نويسنده نگار |
وقتی بیست و یک سالم شد به لحظاتی که توش خوشحال بودم فکر کردم. نمیدونم تاحالا پیش اومده براتون که فکر کنید آخرین بار کی خوشحال بودین. منظوزم وقتایی که صرفا به چیزی که میدونین مورد قبول اطرافیانتونه ،رسیدین نیست. منظورم وقتاییه که از ته دل شاد هستین. همین الان ببینید عمیقا کی خوشحال بودین و جز حس شادی توی قلبتون چیزی حس نکردین.چون قطعا توی خیلی از موقعیت های خوب یه غم خفیفی قلب آدمو فشار میده. مثل وسط مهمونی تولدت درست وقتی پشت کیک تولدت نشستی و حین لبخند زدن های توامت گوشه ای از ذهنت انگار توسط موجود غمگین ناشناخته ای اشغال میشه .که شاید هیچوقت نتونی پسش بگیری. خود من با ناامیدی دارم به این نتیجه میرسم که رد این موجود ناشناخته توی تمام لحظات شادم کشیده شده. فقط انگار تو کودکیامه که هیچ وقت وارد نشده. خوشحالیا خالص بودن. از این نتیجه گیری اصلن راضی نیستم. 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:6 نويسنده نگار |