ساعت ۴ صبح روز چهارشنبه مامان، بابا و محمدامین بیدار شدن تا راه بیوفتن سمت رشت. محمدامین اون روز امتحان داشت. تو سکوت صبح و توی خواب و بیداری شنیدم ک محمدامین گفت بدبخت شدیم زدن یجارو .و این شروع زنجیره اتفاق هایی بود که باعث شد یک هفته هر صبح اشک توی چشمام جمع بشه و به بند نازک بین مرگ و زندگی ای فک کنم که مشخصا اینجا از بقیه جاها نازک تر بود. ۸ صبح از خونه بیرون زدم. توی آسانسور مرد همسایه رو دیدم. سلام و احوال پرسی کردیم.
همسایه:هواپیما شنیدی سقوط کرد؟
_نه. هواپیما؟ موشکو شنیدم
:اون ک هیچی. الکیه. هواپیما سقوط کرده.
شوکه از تجمع این حجم از اخبار بد توی یک روز، راهی شدم.
از اون روز انگار وسط ی خیابون برفی وایسادم و درحالیکه از چند جای بدنم داره خون می ره، روی سرم برف سنگینی میاد. و من غرق می شم زیر حجمه ی برف.سکوت محض همه جا رو گرفته. درسته ک میرم سرکار. تئاتر. ورزش. اما قسمتی از من زیر برف و سکوت دفن شده. و مدام لحظه ای که آرش و پونه به مرگ آگاهی میرسن، تکرار میشه...

+ تاريخ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸ساعت 19:0 نويسنده نگار |