شعرای آدما تو تنهایی تبدیل میشن به یه مشت چرت و پرت.

+ تاريخ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 0:9 نويسنده نگار |
آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره ی فناشده ی خویش وحشت نداشته باشد؟

آیا زمان آن نرسیده است که این دریچه باز شود 

باز ؛ باز ، باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه ی مُرده ی خویش زاری کنان نماز گزارد ؟


     

+ فروغ 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 23:48 نويسنده نگار |
الان دهلیز و دیدم. یکمم گریه کردم. خستم. بعد فروغو گذاشتم جلوم که بگردم ی شعر مناسب با یه عکس پیدا کنم بزارم. 

چه دلِ خوشی داریم ما . بَ بَ . ب قول آترینا . :)

+ آدم باید ی وبلاگ داشته باشه بره توش ب عالم و آدم فُش بده بعد بیاد این یکی وبش از زیبایی های جهان خلقت بگه. 

ما که نداریم البت.

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 23:27 نويسنده نگار |
میدونی چیه..

 باش.

ولی 

کم باش !

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 23:13 نويسنده نگار |
بیاید با خودمون رو راست باشیم . ما آدما هیچ وقت هیج کس رو درک نکردیم.فقط بعضی وقتا ، گاهی ، واسه خوب نشوت دادن خودمون ابرومونو متفکرانه میندازیم بالا که آهان ما داریم درک میکنیم. طرفَم بیچاره فک میکنه داره درک میشه ! با درد آدمای دور و برمون کنار میایم. تا طرف شروع میکنه به حرف زدن سریع یه ابرو باز میکنیم بین حرفاش که آخ آخ منم درد تو رو دارم. مثلاً فلان و فیلان ... میخوای چیو ثابت کنی ؟ 

در نتیجه "درک کردن" اصطلاح بیهوده ایه. و مزخرف. یه امید بیخود. 


+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:0 نويسنده نگار |
خواستم یچیزی بگم و ی کسی رو مخاطب قرار بدم... دیدم کار از کار گذشته... دیگه مهم نیسّی کلن! از همون روزایی که بعضی کارارو به بعضی حرفای من ترجیح دادی ، ترجیح دادم بزارمت اون گوشه واس خودت خوش باشی.

 + بَ رَ بَ بَ P: 



+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 14:47 نويسنده نگار |
میگه :

کارگردان است دیگر .. 

گاه دلش میگیرد . میترکاند . میکشد.

اصن به ما چه!

+ تاريخ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 23:47 نويسنده نگار |
بعضی وختا حس میکنم واقن آدم جالبیم !

تو ی روز ده بار به مرز خودکشی میرسم و بی خیال میشم.اصن این چرخه قدمت چن ساله داره. ینی حدوداً از دوم سوم راهنمایی !! 

بست فرند هیچ خری نیستم.

یه دونه عکس درست حسابی از خودم ندارم .

نهایت آرزوم اینه که یه روزی یکی از بلاگرای درست حسابی بشم :|

هرکیم نگام میکنه یا فک میکنم داره چکم میکنه یا بهم نظر داره یا داره مسخرم میکنه.

از همم متنفرم.

الان سه ماهیم میشه با رفقا بیرون میرون نرفتم.

یه جوریم هستم که حوصله دشوری رفتنم ندارم :/

تعطیلیامم با یه آبنبات چوبی قرمز و یه فیلم و یه بسته چیپسی شوکولاتی چیزی سر میکنم. تازه کلی شادم میشم. اصنم مهمونی نمیرم. فیسبوکم با هیشکی چت نمیکنم.

ینی دقیقا مثه آدمای افسرده. 

تا حالام جیغ بنفش نکشیدم .اصن جیغ نکشیدم. البته بجز پیارسالا که با دختر دوست مامانم شمال سوار ی کوفتی شدیم تو شهر بازی که الان راستشو بخواید حس میکنم جزو معدود هیجانات زندگی من بوده .

بله... این طوریاس...باس خودمو به یه تیمارستان معرفی کنم. شمام نزدیک نشین خطر دارم :|

+ تاريخ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 23:16 نويسنده نگار |

یه روز صب از خواب پا میشی و احساس میکنی نسبت به تموم آدما غریبه ای . دیگه موهاتو نمیبافی.چایی دم نمیکنی . خط لبتو تنظیم نمیکنی.به دختر دبستانیِ تو اتوبوس شکلات فندق دار نمیدی.از فروشنده تشکر نمیکنی.دیگه دلت نمیخواد تو سرما بستنی بخوری.نسبت به رابطه ی همکارت با اون دختره مو مشکی چشم آبی کنجکاو نمیشی. دیگه هیچ سریالی رو دنبال نمیکنی. دفتر خاطراتت خاک میخوره. شبا موهاتو شونه نمیکنی. قبل از خوابم به هیچی فکر نمیکنی. . .

      

+ عنوان : فروغ


برچسب‌ها: ناخوش
+ تاريخ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 22:58 نويسنده نگار |
من همان پرتقالی بودم 

که نگاهش کردی خونی شد . :)


برچسب‌ها: بوی پرتقال, بی مخاطب جات
+ تاريخ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 19:43 نويسنده نگار |
دخترایی که از دختر بودن فقط عاشق صورتی بودن و پاستیل و لاک و یاد گرفتن..

دختر بودن از نظر من همون لحظه ایه که بچه گربه رو تو کوچه ببینی بپری کالباس بخری بدی بش :)

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:26 نويسنده نگار |
+ اینه که بدونی طرف چقدر کثافت کاری کرده و به روش نیاری .

+هم دردی کنی با کسی که می دونی پاش برسه نابودت میکنه.

+ادبیات بخونی وختی سردرد داری.

+صب پاشی درس دوره کنی.

+ببینی رفیق فابریک قدیمیت به یه جایی رسیده محلت نمیذاره .(یا نمیزاره؟)(اصن من همیشه با این "ز"و"ذ" مشکل داشتم ..شِت..)

+داری کتاب میخونی بابات خر و پف کنه.اونم از اون خفناش.

+بهت الکی شک کنن .

+اس بده شارژ نداشته باشی جواب بدی .

+سفره پاک کردن ، جاروبرقی کشیدن و غیره :))

+این باباهای مدرسه که نمیزارن آدم بره یچی از سوپر مارکت بگیره زود بیاد.

 اضافه کنید دیگه.


+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:45 نويسنده نگار |
من موندم تو این عروسیا عروس دوماد دس میزارن رو کمر هم به شکل مسخره ای دور هم میچرخن. بعد اسمشو میزارن تانگو . مجبوری مگه؟ همون بندری رو بری سنگین تر هم هستی بخدا.

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:0 نويسنده نگار |
شاید آدم بدی باشم اما مینیممش اینه که آدمم .

+ مینیمم ینی حداقل. نمیدونم درست باشه اینجا یا نه .


+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:57 نويسنده نگار |

+ اه .. دیدی چی شد؟ یادم رف ریمل بزنم.

- حالا ول کن مهم نی.

+ چی چی مهم نی! من نصف خوشگلیم تو ریمله!


برچسب‌ها: دیالوگ مثلاً
+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:41 نويسنده نگار |
شمایی که میگین من بی احساس و سردم...

شما اون روی منُ ندیدید.

هیشکی ندیده. 

راستش خودمم ندیدم!

فقط می دونم که هس .

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:32 نويسنده نگار |
یه دوستیم داشتم یکی از دوستای باباش به باباش گفته بود این دخترتون فروغ ِ دومه .

میخواستم پیشنهاد کنم ایشون برن فروغ شناسی تدریس کنن اصن. 

والا. منبع درآمدی هم هس. شاید فروغ سوم و چهارمم کشف کردن . 

:|


برچسب‌ها: جماعتِ فلان فلان شده
+ تاريخ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:4 نويسنده نگار |

+ چقزه خوبه :)



برچسب‌ها: عکس هایی که حرف میزنند
+ تاريخ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:45 نويسنده نگار |
مینویسم .

پس هستم !

+ تاريخ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:30 نويسنده نگار |
مسخره ـشو در نیار.

میچاد یوخ.

اهمم.

:))

+ تاريخ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:28 نويسنده نگار |
خوش به حال اون موقع هام.

که فقط عصرای جمعه ـش دلگیر بود.

+ عنوان : فروغ

+انگار همین دیروز بود شقایق واسم یه قالب ساخت.. عزیزم الان زمستونه و چــــی؟ من بازم قالب جدید میخوام [آیکن نگار شرمگین ]

[آیکن نگارِ بچه پررو ] :))

+ تاريخ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 20:19 نويسنده نگار |
نگاه کن 

که غم درون دیده ام ، چگونه قطره قطره آب میشود.

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود.

.

+ پالت محشره .



برچسب‌ها: فروغ جات
+ تاريخ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 20:6 نويسنده نگار |
با این وضعیت 

اگه بهشت نرم خیلی بی انصافی کرده.خدا.

+ تاريخ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 20:3 نويسنده نگار |
چی بگم آخه.

شب یلدا و امتحان فیزیک .

مثلاً هندونه نخورده؟

در حضور دو تا مامان بزرگ با اخلاقای ت-خ-م-ی.

دوس داشتم فال بگیرم. 

ینی گرفتم :) یجور خیلی بامزه ای ها . این داداش سمیرا نمدونم کلاس سومه چارمه چندمه خلاصه خیلی نمکه .

بزور واسم فال گرفته :)) در اومد که این روزها مبارکت باشه و همه چی آروم و این حرفا . نمدونم والا.

مگر اینکه داداش سمیر بیاد واسم فال بگیره. 

بعدشم اینکه این بار قضیه داره کش میاد. این کشش قهرمانانه داره باعث میشه که خیلیارو بزارم کنار.جاشون همون گوشه ـست.که بعضی وقتا باهاشون یکم بخندم. که بیسکووییت تعارف کنم بهشون. بیشتر از این نمیشه روشون حساب کرد .

                                 




برچسب‌ها: یادم نرود
+ تاريخ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 22:18 نويسنده نگار |