همیشه معتقد بوده ام آدم باید برای چیزی که عمیقا باور دارد به جنگ برود .یک جنگ واقعی و تمام عیار و خونین. این زندگی است که گذاشته اند در دامانتان . 

داشتن چیزی که برایش بجنگی یعنی نصف راه را رفتن . مثل اینکه ظهر شده و تو گرسنه ای و به تو وسایل پخت غذا را داده اند و تو ای و یک شکم گرسنه . این چیزی است که به تو عرضه شده . بجنگ . آشپزی کن :)
 
+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:7 نويسنده نگار |
سوال من این است : 

آیا ما برده زاده شده ایم که برای نشان دادن یا ندادن موهایمان به اجازه پدر احتیاج داشته باشیم ؟!
آیا پرسیدن سوال های مذهبی در جمع های فامیلی تردمیل رفتن روی مغز آدم نیست ؟
آیا به فامیل ربطی دارد که شما نماز نمیخوانید یا مثلن قبله را چرا بلد نیستید ؟
کسی لطفن بگوید آیا قرار است آخرت آویزان هم بشویم و جای هم جواب پس بدهیم؟!
آیا میدانید خدای مادر بزرگ چقدر برای من تاریک و ترسناک و کلیشه ای و آتش افکن است ؟
آیا مادربزرگ خواهد فهمید که من ذره ای از لطف خدایش را نمیخواهم ؟
آیا "نمی خواهم" را میفهمند ؟!
آیا تا به حال انتخاب کرده اند ؟ یا همیشه دمِ دستی ترین چیز را از شوهر گرفته تا دین و عقیده و لباس را نتخاب کرده اند و خوشحال و خندان روانه خانه شده و مغزشان آکبند مانده ؟ 
آیا وقت این نشده که باهم مهربان باشیم و سرگنده مان را بکنیم در زندگی های نه چندان مطلوب خودمان و پایمان را بکشیم بیرون از کفش دوستان و آشنایان و زندگی قشنگ تری برای خودمان با دین و مذهب گل و بلبل مان بسازیم ؟ و چنگ هایمان را از گردن دوستانمان بکشیم بیرون و بگذاریم آدم ها در بهشت های مخصوص خودشان باشند ؟
آیا بهتر نیست اجازه بدهیم به هم تا خود لعنتی مان باشیم و راه مان را پیدا کنیم ؟
+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:3 نويسنده نگار |
زندگی بعضی وخت ها واقعا به آدم سخت میگیرد .مثل وخت هایی که اضافه وزن داری و لباس مورد علاقه ات زیاد به تنت نمی آید و در ضمن وضع مالی هم چندان چنگی به دل نمی زند و تو از هرچه آدم لباس قشنگ است متنفر می وشدی ، حتی آنهایی که دوستشان داری.از آن بدتر وخت هایی است که از خواب ظهر با ناراحتی و عرق پشت گردن بیدار میشوی و میبینی پدرت به طرز مسخره بچه گانه ای نشسته روی زمین و دارد روزنامه میخواند و آن وخت است که می گویی هلیی شت .آنجاست که راه درمانی خودت را پیش میگیری .گوشه ای دنج .یک کتاب. سوهان ناخن . لاک خوش رنگ مورد علاقه ات .گوشی .اتد . دفتر 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:14 نويسنده نگار |
بعضی چیزها انگار  بیخود و بی جهت حال آدم راخوب میکنند . مثلن وبلاگ خواندن حالم راخوب میکند . و مامانم که میبیند فکر میکند این بیهوده ترین کار دنیاست و فقط چشمم ضعیف میشود .و من که مدتی خودم را ازش دور کردم و حالا که دوباره برگشتم میبینم که شت . چقدر این صفحه های پر از کلمه روحم را نوازش میکند و حالم را خوبه خوب .چقدر مهربان و سفید اند وبلاگها .بهتر است از یک قرار دوستانه و ریمل مالیدن به مژه ها .حس هایی که تجربه میکنم و بیان کردنشان حالم را خوب میکند ولی یادم میرود بیانشان کنم یا ناتوانم از آن،چه راحت نوشته شده و به آخر خط رسانده شده. .. :) 

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:0 نويسنده نگار |
باید باور کرد زندگی همیشه دستی پشت سرش قایم کرده پر از اتفاقات تازه .شاید بعضی وقتها دیرتر بیرونش بیاورد  اما بلخره بیرون می آید و اتفاق است که میپاشد روی سر و صورتمان D: 

این هارا گفتم که بگویم بابا جانمان یک پاترول قدیمی خریده بود .آن اول ها تنها سی دی موجود در خانه یک آلبوم پالت من و چارتار بود که بیست و چاهار ساعته پلی میشد و اعصابی بود که خورد میشد سر این تکرار ها . حالا بعد چند وقت ضبظ کلا از کار افتاده و هییچ چیزی پلی نمیشود و امیدورام از لحنم بشود تشخیص داد چقدر دلم تنگ میشود برای آقای بنفش تکرار شونده در ماشین بابا . .

 

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:56 نويسنده نگار |
نمیدانید چه لحظه باشکوهی است وقتی بچه ای با کالسکه ش دارد صورتتان را آنالیز میکند یکهو تصمیم میگیرید عضلات صورت مبارک را غافلگیر کرده و لبخند بزنید . بچه که ذوق کرده میخندد و سعی میکند به مادرش بفهماند که :"هِییی ماامااانی ببین این گنده بک داره دندوناشو بم نشون میده" :)

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:46 نويسنده نگار |
فکر میکنم آدم باید عاشق جایی باشد . اتاقی با دیوار های سبز و  از این صندلی چوبی هایی که تاب میخورند . یا یک پارک پر از بچه با فاصله دویست متری از خانه .حتی مغازه شیرینی فروشی با بوی وانیل و شکلات های فندقی و کیک تولد های بزرگ .حالت که بد شد فرو بروی در دیوار های سبز و هی روی صندلی تکان بخوری و سبز آبی درمانی شوی . یا به حالتِ دو بروی پارک و خیره شوی توی چشم بچه هایی که تمام دغدغه شان یکی است که بیاید تابشان بدهد .یا شیرینی خامه ای های بزرگ را بیندازی بالا و توی خیابان مورد علاقه ات گوشه ای روی پله ی خانه ای بنشینی .آدم باید متعلق به جای خاصی باشد و برایش بمیرد .

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:7 نويسنده نگار |
آدم هایی که از شدت الکل خوردن می میرند .جدا؟ خب که چه .حالا پنجاه سالگی در حالیکه حسابی مستی بمیری یا در هشتاد سالگی در حالیکه انقدر احمق شده ای که به زنت بگویی مامان بمیری . چه تفاوتی دارد . مرگ مرگ است .


برچسب‌ها: اُلد
+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:44 نويسنده نگار |
مگر زندگی جز همین برق چشم ها و لبخند های پودری خوشبو چیزی برای عرضه داشت ؟

 

+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:36 نويسنده نگار |
پسرها عاشق دخترهای سنگ دل میشوند .دخترهای سنگ دل زیبا .همان ملکه های برفی با دماغ های قلمی و چشم های کشیده قهوه ای سوخته که ناخن های فرنچ دارند و محل سگ به هیچکس نمیدهند و خوب بلدند لاس بزنند .ما که دماغ قلمی نداریم و کک و مک روی گونه هایمان بیداد میکند و پنیر زیاد میخوریم و گریه هم زیاد میکنیم .کسی قربان صدقه مان نمیرود و اضافه وزن داریم.ملکه قلب کسی نیستیم و تو نمی‌دانی اما ما از شکنجه ها زخمی هستیم و الکن از گفتن .تو  اما نمی‌دانی گوشه های اتاق خیس شده .دنیا پرشده از روح هایی که نمیتوانم نزدیکشان بشوم  .کدر و تاریک .نمیتوانم لمسشان کنم و این لعنتی ها دورند و من محتاج نزدیک شدن.دنبال کسی شبیه خودم میگردم.با همین اشک ها و اضافه وزن ها و دوری ها . 

 


برچسب‌ها: خابگاه
+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:26 نويسنده نگار |
برای چیزهایی که تغییر میکنند .

...
پارسال میخواندمش و مبهم بودنش شوک التریکی  بود برای بدن خسته کنکوریم . میخاستم روزی مثل او همه چی دان و کتاب خوان و فلان و بیسان شوم .خط و خطوط ش با قلبم بازی میکرد . پیشنهاد هایش را مثل رشته های پاستا قورت می دادم و لذت خفه کننده ای را به روحم میدادم .بعد که نتیجه ها آمد و یادم نیست ظهر یا عصر دویدم پای سایت سازمان سنجش و "معماریِ سمنان" همه ی مغزم را پر کرد و من شدم دختر دور از خانه ی بی نوا .کم مینوشتم و بیشتر با دوستهای تازه و غریبه ام که کم شباهت به موجودات فضایی در سرزمین ناشناخته ها نبودند سر میکردم .دو ترم گذشت . برگشتم به تخت صورتی خانه .فیلم یاد هندوستان کرد . اما حالا خط هایش مانوس بود . میدانستم کدام کتاب را دارد معرفی میکند و از کدام پادکست متن گذاشته . دیگر پاستایی در کار نبود . 
حالا دنبال یاد گرفتن طرز پخت فرنی و کوکو هستم و شبها زود خابم میبرد . 
+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:9 نويسنده نگار |