صبح، از یک ربع به نه تا ساعت ده و نیم تو خونه ما مراسمی برپاست بنام تمیز کاری. بینش پر سر وصدا ترین صبونه خوردن دنیا توسط مامان و بابام اتفاق میفته .به این ترتیب که لیوان رو پس از هربار هورت کشیدن با ضرب بالا روی میز شیشه ای کوبیده و گردو با کوبیدن به دیوار شکسته میشود. کسی ناشناخته هم این بین به فجیع ترین حالت ممکن دماغش را هی بالا میکشد.حالا نوبت شستن قابلمه هاست .آن جسم فلزی سنگین تلق تولوق شسته میشود و نکته ظریف و جذاب ماجرا آن است که بین آن جسم سنگین تلق تولوق کننده و تخت خواب شمای طفلک خابالو فقط یک دیوار نازک بیشعور غیر آگوستیک وجود دارد. البته سازنده قطعا فکر نمیکرده که موجودی مثل مادر من هشتِ صبحِ پنجشنبه ی تابستان را برای شستن قابلمه های شام دیشب انتخاب کند. -_-   

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:6 نويسنده نگار |
اتفاقی که ممکن است یکبار رخ بدهد.

ممکن است یکبار دیگر همان ملات و مواد را کنار هم بگذاری، همه چیز را مثل دفعه پیش بچینی ولی هیچ وقت نتوانی نتیجه قبلی را تکرار کنی.

"سوروکو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش"

هاروکی موراکامی

 


برچسب‌ها: هایلایت
+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:1 نويسنده نگار |
من هستم. قتل های اخیر زنجیره ای تو.

خواستم بگویم آن ریشه هایی که تورا و این شهر را که در اینجا میشود آن شهر ترک شده را ، بغل گرفته بودند، حالا کنده شده از خاک بیرون مانده و دارد میگندد. خواستم بگویم ببین تورابخدا زندگی را .شعر میگویی در وصف چسبانندگی ات به معشوق و خودت را به ریشه های پیچ خورده دورش تشبیه میکنی بعد که منتظر لحظه ای برای خواندنش میمانی ، میفهمی که ای دل غافل. دیر اومدیم خیلی دیره و همه این بار رفته بودناشونو گذاشتن تابسون که کوتاه هم هست.

+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:5 نويسنده نگار |
"لاک سبزآبی میزند.میگویم چه لاک سبز ابی خوش رنگی.میگوید فیروزه ای.حجم فرفری بالای سرش را محکم با کش مشکی بسته و پی ام های لاینش را تند و تند جواب میدهد و گاهی لبخند محوی میزند.چادرش را آویزان میکند .آهنگی پلی میکند و دراز میکشد و خوابش میبرد و صدای خرخرش میرود هوا.بین مرتضی پاشایی ها و یگانه ها یک دنگ شو مثل معجزه پیدایش میشود و میخواند : اما من دل بر نداشتم...غیر تو دلبر نداشتم... "

متن بالارو سال اول دانشگاه نوشته بودم. الان که توی آرشیوم پیداش کردم به معنای واقعی کلمه اهمیت وبلاگ نویسی و به صورت کلی نوشتن روزانه رو با گوشت و پوست و استخون درک کردم. این صحنه توی خابگاه، توی یه روز کاملن عادی اتفاق افتاده بود. و برای من خاص و قشنگ بود. چون اون آدم که هم اتاقیم هم بود علائقش قطعا دنگ شو نبوده و انگار اون آهنگ برای دل من پلی شده بود یا من اینطور تعبیر کرده بودم.. به هرحال اگر نمینوشتم اصلا یادم نمیموند :)

+ تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:9 نويسنده نگار |