۱۲ ظهر از خواب پاشدم. بعد از چند روز توهم کرونا داشتن تبمو گرفتم. تب نداشتم. اما از استرس و حال بد داغ بودم. صبونه چنتا ساقه طلایی بی مزه و چایی خوردم و چنتا گردو . هیچی مزه نداشت. لیوانمو محض احتیاط جدا کردم اوردم توی اتاقم. پنجره رو باز کردم و جریان هوا خورد تو صورتم. صدای گنجشگا رو شنیدم. و تازه طعم گردو رو حس کردم. و خدایا.گردو چقدر نزدیک بود به طعم زندگی. حس کردم چقدر آفتاب قشنگه هنوز و چقدر دلم تنگ شده برای ساده ترین چیزایی که فک نمی کردم از دستشون بدم. توی فیلم 'کجا رفتی برنادت' به این قضیه این طوری نگاه می کنه که شما ی گردنبند هدیه می گیری و روز اول خوشحالی و رو زمین بند نمیشی. روز دوم میبینیش و هنوز زیباست اما نه اونقدا. روز سوم دیگه نمیبینیش. مغز انگار طراحی شده تا زودتر از شر چیزای زیبای حواس پرت کن خلاص شه تا بتونه خطرای احتمالی رو مدیریت کنه. برای همین لذت قدم زدن تو بازارای شلوغ و شنیدن صدای همهمه آدم ها رو وقتی آدم متوجه میشه که ازش منع شده. حتی لذت یه کافه رفتن ساده که یه زمانی به نظرت کلیشه ای میومد.
چند روز پیش هم مهدیار توی اینستاگرامش نوشته بود که بودایی ها مفهمومی دارن به نام "شوشین" که به معنی برخورد با مسائل طوریه که انگار برای اولین بار بهش برمیخوری. وقتی بعد ۳۰ سال سفره هفت سین می چینی انگار کنی که دفعه اولته و همون قدر با عشق عدس سبز کنی که تو ۷ سالگی با مادرت همراه میشدی. یا هر بار چیز کیک نوتلا رو با همون عشقی نگاه کنی که دفعه اول بعد از کنکور تو کافه امتحانش کردی.
همون طور که توی فیلم گفته شد، کاش میشد به مغز فهموند قرار نیس حیوون وحشی ای بهمون حمله کنه تا یکم آروم بگیره و از زیبایی های کلیشه ای لذت ببره. نفس بکشه. و شوق های تکراری رو فرو بده تو ریه های لذت.
(این یادداشت اواسط اردیبهشت نوشته شده. و حالا اون روز ها چقدر دور و قشنگ به نظر میان.)
خوشبختی و آرامش برای من یعنی ظهر گرم و لذت بخش اردیبهشتی توی خیابون ها قدم زدن .اونقدی وقت داشته باشی که بتونی کارهای معمولی خودت رو سر و سامون بدی. خریدای کوچیک کنی؛ دوتا دکمه، یکم توت فرنگی، تعمیر زنجیر گردنبندت. آرامشی ک توی این کارها هست توی گرون ترین سفر ها شاید پیدا نشه. همه این کارهای کوچیک نشون میده همه چی رو روال خودش داره پیش میره،ینی چیزایی که میخوای رو داری و زندگی با ریتم کند قشنگی داره پیش می ره. بوی طالبی و میوه های رنگی تابستونی از میوه فروشی های کوچیک خیابون میزنه زیر دماغت و تو مست آفتاب ملایم میشی. بچه ها لواشک تو دستشونه ولی انگار دنیا رو دارن. یسری سازشون رو دوششونه.دوتا پیززن با چرخ خرید پر از سبزی. زنی که داره بلند بلند طرز پخت یه دسرو برای کسی پشت تلفن توضیح میده که :' باید چاهار پنج ساعت توی یخچال بمونه هاا'.بستنی قیفی شل شده یه دختر بچه که با مامانش تو صف عابر بانک ایستادن.
انگار آفتاب داره همه چیزو تو خودش حل می کنه. همه تو یه یک سطح باهم حرکت میکنن. خیلی کند اما رو به جلو. رو به کمال. :)