ترس چند ماه پیش من این بود که موقع خواب زلزله بیاد و گلدون های بالای تختم بیفتن روی سرم یا وقتی پشت میز کارم نشستم نصف ساختمون زیر پاهام بریزن. ترس پنج ماه پیشم این بود که کارم رو از دست بدم و تا ابد توی اتاقم حبس بشم.ترس سه ماه پیشم این بود که نتونم از کارم بیرون بیام و تا ابد توی دفتری گیر کنم که مجبور بودم با همکارای نچسبم معاشرت داشته باشم.حالا دارم ترس های جدیدی برای خودم دست و پا میکنم. تا زنده بمونم. برای بقا احتیاج دارم از چیزی مثل سگ بترسم. مثل آدمی شدم که مدت ها توی یکی از وسیله های شهربازی گیر کرده بوده و مدام بین آسمون و زمین تکون تکون خورده. حالا که پاهاش رو روی زمین گذاشته، فک میکنه یه چیزی کمه. باید دوباره بلرزه. میخوام سریعا دوباره بپرم توی یکی از اتاقکای شهرباری تا صدای اره برقی بیفته به جونم.

+ تاريخ جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ساعت 18:30 نويسنده نگار |

"I'm scared". she said. "These days I feel like a snail without a shell"

South of the Border, West of the Sun

 Haruki Murakami

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۹ساعت 18:54 نويسنده نگار |

میدونم که سال های آینده که به این روزها نگاه کنم دلم به حال خودم میسوزه که چطور طاقت آوردم. نه وایسا. شایدم بگم چقدر خوش خیال و آروم بودم. کی میدونه شاید بگم خوش به حالم که نگران حمله زامبیا نبودم. کاش میشد بفهمم پنج سال دیگه حالم چطوره. دقیقا 22 آبان پنج سال دیگه. اگر بدونم خوبم و راضی، قول میدم بدون اینکه غر بزنم زل بزنم به آسمون ابری امروز و کارامو انجام بدم. میبینی؟ فقط یه قول میخوام از خودم در آینده که بهم بگه قراره بهتر شه. فقط همین. هو هِی. خودمو نمیشناسم. با خودم قهرم انگار. انگار که سرمو کردم اون ور و میگم نوموخوام باهات حرف بزنم. حتی خودم با خودم حرف نمیزنم. مثلن نمیدونم الان دلم میخواد یه پیتزا سفارش بدم یا دلم میخواد برم رو پشت بوم قدم بزنم. خب چطور باید بفمم وقتی راه ارتباطیم با خودم قطع شده؟ و قشنگش اینه که حتی نمیدونم اون راه ارتباطی کجا هست؟ یه سیم تو گوشم بوده که کنده شده؟ یا باید تو آینه رو نگاه کنم تا برقرار شه ارتباطمون. کجاست دکمه ش؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۹ساعت 12:53 نويسنده نگار |