و هیچوقتم از اون دسته آدما نبودم که خودم راه بیفتم دنبال قهرمان. همیشه نشستم یه گوشه تا یکی بیاد نجاتم بده.نمیدونم کی قراره بفهمم که قرار نیست آدم بدا مثه توی فیلما خود به خود پودر بشن.
"پ" جان کلمه های رمزیمون و یادت هس؟!
پاستیل کوسه ای یادت هس؟!
آلوچه چی؟
میدونی خراب کردن خاطره های یه آدم ینی چی؟
آخ "پ" جان..روز جمعه ای چقد غصه ام شد و خاطرات یکسال اومد جلو چشام.که چقد تورو دوس داشتم و چقد تورو دوس داشتم و چقد تورو دوس داشتم..
که بعضی وختا واسه شکستن دل آدما میشه هیچ کاری نکرد و فقط روبرگردوند.
"پ" جان اددت کردم و اکسپت نکردی. دیدی و تحویل نگرفتی . دیگه دوستت نداریم. نخطه.
باشد که تست بزنیم و تست بزنیم و هی هیچی نشویم و کنکور به ما نزدیک تر و نزدیک تر شود
و ما هی چاق تر شویم و عید بشود و روزها بگذرد و ما جمعه ها برویم آزمون کوفتی بدهیم و چارتا آدم دیوث تقلب کنند و مثه ما شوند که عین اسب تست میزنیمو ما افسرده بشویم و بخوریم و چاق شویم و مانتوهایمان بچسبند به تنمان و همان دیوثها بگویند "هــی نگار چاق شدیااا" و خدا میداند که ما هی تست میزنیم و حرص ها را با اشتهای فراوان میخوریم و هی آقایان استاد ما را به تخمشان نمیگیرند و ما افسرده تر میشویم و تست میزنیم. و هی میایم مینویسیم " زندگی کوفتی " کنکور کوفتی " تراز های لعنتی" و " تست های لعنتی تمام نشدنی" و انگار همه چی کوفتی تر میشود.و هی شب ها به روز کنکورمان فکر کنیم و اینکه آیا قرار است بعد از آمدن از حوزه یکهویی زندگیمان خوشرنگ شود و خوشبخت و شاد و شنگول شویم؟ و به آن دیوثهایی که الان تو کافه نشستن و هیچی از تست نمیفهمند و تهِ وی چت و وایبر را درآورده اند فکر میکنیم که آیا آنها چون تست نزدند بدبخت میشوند؟ و به سزای اعمالشان میرسند اصلا؟! اصن یکهویی دیدی اونا خوب بودن ما بد !آدم شک میکند ب خدا ..
..بله. باشد که ما هی تست بزنیم و هی هیچی نشویم ..
فقط چون جزو فناشم واسم اس میاد که دلمو آب کنه :(
_ اونم سبزه. فقط سبزش فرق میکنه.زمستون سبز و سفیده . بهار سبز و صورتیه. تابستونم که میدونی. سبز و نارنجیه. احتمالا پاییزم قهوه ایِ با رگه های طلایی.
+ چرا احتمالا؟
_ آخه من همیشه با پاییز مشکل داشتم. هیشوخ درکش نکردم.
با تشکر.
میری خونش تند وتند شروع میکنه حرف زدن. از سوریه . از سیاست. انگار زدی بی بی سی مثلن.هر دفعه میگه : " همین روزاست که مردم بریزن بیرون" آدم کلافه میشه! بعضی وختا انقد گرم میشه که یادش میره چایی بیاره. بعضی وختا ک ن . اکثر وختا.
اما من دلم از اون ساده مهربوناش میخواد.
که ببرتت پارک به پرنده ها دونه بدین.که واسه آدم باقالی و گلپر درست کنه.که خونش بوهای خوب بده و همیشه چایی داشته باشه. آرامش داشته باشه.
اما با همه این حرفا بازم گاهی دلمون واسش تنگ میشه. جمعه ها سفرمون واسش دلتنگ میشه.
واسه پرحرفیاش. واسه هول زدناش برای النگو و فرش و کریستال.واسه زنی ک کم کم داره ب دهه هشتاد زندگیش نزدیک میشه.این زن قرتی حواس جمعِ حواس پرت :) که بگه " نگاری چاق شدیا" نگاری این لباست کهنه ست" نگاری موهات زیادی بلند شده واس عید کوتا کن" "درس بخون بری استلالیا" :))
اما من هنوزم میگم من دلم از اون مهربون ساده هاش میخواد ...
دلم واسه این جبهه هوا سرده ک اومد و رفت و دو روز تعطیلمون کرد تنگ میشه .

تو جیبم
برم یخده بخوابم D:
بعضی وختا نباید راس بگی. نباید به روش بیاری. بعضی وختااا..
بعضی وختا باید ی ریزه از اون شعورتو بزاری کف دستت . بعد آروم بهش دروغ بگی. اون لازم داره. اون لازم داره دروغات و مزه مزه کنه. دلش میخواد آرومش کنی. بزار یه بارم که شده این حقیقت مزخرف تلخ کوفتی ت شب و روزشو ازش نگیره. بزار با دروغات زندگی کنه.اون یه عمره داره خودشو با حقیقت مزخرف تلخ کوفتی ِتو دار میزنه.بزار این یه جمعه حالش خوب باشه.بزار قورمه سبزی بی مزت از گلوش پایین بره.
دروغ بگو گناهش با من.
+ این کنکور منو نخوره صلواااات ..
آخه گوساله ـم ی روز خیلی جوون بوده میفهمه؟ ن جداً ؟
دو : من ی رفیقی داشتم . این بشر ابروهاشو صفا داده بود اما وسطش بکر بود لامصب :)) بش گفتم بابا بزن این بیلبیلک و خِلاااص ! گف نه فامیل حرف درمیاره . این حرفشو دقیقا اون شبی درک کردم که خونه مامانبزرگم دعوت بودیم. رو مبل نیم ساعت ِ اول داشتم باخودم کلنجار میرفتم که به درک ک کل دخترای فامیل با روسری و مانتو نشستن. به درک که احتمالا دارن تو آشپزخونه از من بد میگن.
سه : اگه فک میکنین خیلی بدبختین ، دیگه از این فکرا نکنیدا. شما که دم خونتون دبستان دخترونه نیس. :|
خوردن آب نبات چوبی .
از اون خارجیاش.
+ یادم نمیاد به کسی قول داده باشم که دختر خوبی باشم. :)
از دور
چ دوستای خوبی میتونن باشن .
نفسات عمیق تر میشه.