و یک استادی هم هست که اگر زن نداشت قطعا میرفتم خواستگاریش D:

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:56 نويسنده نگار |
من دقیقا از همون آدماییم که سرم میره . اما احساسمو به کسی نمیگم. و چقد بده .


و هیچوقتم از اون دسته آدما نبودم که خودم راه بیفتم دنبال قهرمان. همیشه نشستم یه گوشه تا یکی بیاد نجاتم بده.نمیدونم کی قراره بفهمم که قرار نیست آدم بدا مثه توی فیلما خود به خود پودر بشن.


+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:49 نويسنده نگار |
"پ" جان یادت باشه هرچقدم لباسای کول بپوشی و جینگول مینگولای خارجکی به خودت آویزون کنی بازم یه دماغ گنده داری که بدجوری میاد تو چش.تو همون "پ" جانی هستی که برای من توت فرنگی میکشیدی و به من میگفتی چشاتو سیا نکن بت نمیاد.تو هنوز همونی . که اومدی خونمون باهم لواشک خوردیم و عروسی خواهرت باهم رقصیدیم. تو دوست اول دبیرستانمی.خوب میشناسمت.اون روزایی که تو پارک بانوان دستمو میگرفتی یادته؟ همون روزی که بردمت کافه.پس وقتی بعد دو سه سال دیدمت در حالیکه به طرز عجیبی خوشگل شدی و دماغتم دیگه خیلی به چش نمیاد ، روتو نکن اونور و با دوس جونت حرف نزن. آدم دلش میشکنه و به همه رفاقتا شک میکنه."پ" جان شاید من مثه تو لباسام مارک نباشه و مثه تو تو روزای زمستون شبیه ملکه برفی نشم اما "پ" جان یادت نره چ روزایی باهم داشتیم . چقد بستنی دهنی خوردیم.یادت نره روزایی که باهم پینگ پنگ بازی میکردیم وتو همیشه دستت کند بود و گند میزدی به بازی."پ" جان تو ی زمانی میگفتی "خودمو خودتو عشقه.." حالا دیگه مارو ب جا نمیاری؟ یادت بیاد اون قطعه شعری که واسم نوشتی.از خیام.

"پ" جان کلمه های رمزیمون و یادت هس؟!

پاستیل کوسه ای یادت هس؟!

آلوچه چی؟

 میدونی خراب کردن خاطره های یه آدم ینی چی؟

آخ "پ" جان..روز جمعه ای چقد غصه ام شد و خاطرات یکسال اومد جلو چشام.که چقد تورو دوس داشتم و چقد تورو دوس داشتم و چقد تورو دوس داشتم..

که بعضی وختا واسه شکستن دل آدما میشه هیچ کاری نکرد و فقط روبرگردوند.

"پ" جان اددت کردم  و اکسپت نکردی. دیدی و تحویل نگرفتی . دیگه دوستت نداریم. نخطه.


+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:24 نويسنده نگار |

باشد که تست بزنیم و تست بزنیم و هی هیچی نشویم و کنکور به ما نزدیک تر و نزدیک تر شود 

و ما هی چاق تر شویم و عید بشود و روزها بگذرد و ما جمعه ها برویم آزمون کوفتی بدهیم و چارتا آدم دیوث تقلب کنند و مثه ما شوند که عین اسب تست میزنیمو ما افسرده بشویم و بخوریم و چاق شویم و مانتوهایمان بچسبند به تنمان و همان دیوثها بگویند "هــی نگار چاق شدیااا" و  خدا میداند که ما هی تست میزنیم و حرص ها را با اشتهای فراوان میخوریم و هی آقایان استاد ما را به تخمشان نمیگیرند و ما افسرده تر میشویم و تست میزنیم. و هی میایم مینویسیم " زندگی کوفتی " کنکور کوفتی " تراز های لعنتی" و " تست های لعنتی تمام نشدنی" و انگار همه چی کوفتی تر میشود.و هی شب ها به روز کنکورمان فکر کنیم و اینکه آیا قرار است بعد از آمدن از حوزه یکهویی زندگیمان خوشرنگ شود و خوشبخت و شاد و شنگول شویم؟ و به آن دیوثهایی که الان تو کافه نشستن و هیچی از تست نمیفهمند و تهِ وی چت و وایبر را درآورده اند  فکر میکنیم که آیا آنها چون تست نزدند بدبخت میشوند؟ و به سزای اعمالشان میرسند اصلا؟! اصن یکهویی دیدی اونا خوب بودن ما بد !آدم شک میکند ب خدا ..

..بله. باشد که ما هی تست بزنیم و هی هیچی نشویم ..

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:13 نويسنده نگار |
دارم فک میکنم اگه مامانم هیژده نوزده سال پیش بجای بابام با یه تاجر ازدواج میکرد ، احتمالا اون موجودی که قرار بود الان جای من باشه میتونست یازده اسفند بره کنسرت رضا یزدانی. و من حتی نمیدونم بلیتش چن هس .

فقط چون جزو فناشم واسم اس میاد که دلمو آب کنه :(



+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:55 نويسنده نگار |
+ اگه زمستون سبزه پس بهار چه رنگیه؟

_ اونم سبزه. فقط سبزش فرق میکنه.زمستون سبز و سفیده . بهار سبز و صورتیه. تابستونم که میدونی. سبز و نارنجیه. احتمالا پاییزم قهوه ایِ با رگه های طلایی.

+ چرا احتمالا؟

_ آخه من همیشه با پاییز مشکل داشتم. هیشوخ درکش نکردم.


برچسب‌ها: دیالوگ مثلاً
+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:36 نويسنده نگار |
اگر قرار است بد باشید از همان اول بد باشید .

با تشکر.


+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:30 نويسنده نگار |
از دستش حرصم میگیره.وقتی میخواد بره عروسی بهم میگه : "نگاری بیا موهامو فر بده" غرغر میکنم و میگم نمیتونم.میگه " چطور واسه خودت میتونی؟" و میخنده.وقتی میره مهمونی زیر چشاشو سیا میکنه و کرم میزنه. از این کرمایی که مال کلی سال پیشه و تو یخچال نگهشون میداره.یا وقتی با مامانم رفته بود ختم و وقتی برگشته بودن مامانم با حرص میگف " ورداشته واسه من لباس گل گلی پوشیده" منظورش اون لباس مشکیِ بود که گلای توریِ کله غازی داشت و پارچشو باهم از شیراز خریده بودیم.

میری خونش تند وتند شروع میکنه حرف زدن. از سوریه . از سیاست. انگار زدی بی بی سی مثلن.هر دفعه میگه : " همین روزاست که مردم بریزن بیرون" آدم کلافه میشه! بعضی وختا انقد گرم میشه که یادش میره چایی بیاره. بعضی وختا ک ن . اکثر وختا.

اما من دلم از اون ساده مهربوناش میخواد.

که ببرتت پارک به پرنده ها دونه بدین.که واسه آدم باقالی و گلپر درست کنه.که خونش بوهای خوب بده و همیشه چایی داشته باشه. آرامش داشته باشه.

اما با همه این حرفا بازم گاهی دلمون واسش تنگ میشه. جمعه ها سفرمون واسش دلتنگ میشه.

واسه پرحرفیاش. واسه هول زدناش برای النگو و فرش و کریستال.واسه زنی ک کم کم داره ب دهه هشتاد زندگیش نزدیک میشه.این زن قرتی حواس جمعِ حواس پرت :) که بگه " نگاری چاق شدیا" نگاری این لباست کهنه ست" نگاری موهات زیادی بلند شده واس عید کوتا کن" "درس بخون بری استلالیا" :))

اما من هنوزم میگم من دلم از اون مهربون ساده هاش میخواد ...

+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:19 نويسنده نگار |

دلم واسه این جبهه هوا سرده ک اومد و رفت و دو روز تعطیلمون کرد تنگ میشه .



برچسب‌ها: فوتو موتو
ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:57 نويسنده نگار |


برچسب‌ها: فوتو موتو
+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:29 نويسنده نگار |
میخوام تمرکزمُ بزارم 

تو جیبم

برم یخده بخوابم D:


+ تاريخ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:57 نويسنده نگار |
بعضی وختا دروغ بگو .

بعضی وختا نباید راس بگی. نباید به روش بیاری. بعضی وختااا..

بعضی وختا باید ی ریزه از اون شعورتو بزاری کف دستت . بعد آروم بهش دروغ بگی. اون لازم داره. اون لازم داره دروغات و مزه مزه کنه. دلش میخواد آرومش کنی. بزار یه بارم که شده این حقیقت مزخرف تلخ کوفتی ت شب و روزشو ازش نگیره. بزار با دروغات زندگی کنه.اون یه عمره داره خودشو با حقیقت مزخرف تلخ کوفتی ِتو دار میزنه.بزار این  یه جمعه حالش خوب باشه.بزار قورمه سبزی بی مزت از گلوش پایین بره. 

دروغ بگو گناهش با من.

+ این کنکور منو نخوره صلواااات ..


+ تاريخ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:41 نويسنده نگار |
متنفرم از این آدمایی که میگن مام ی روز جوون بودیم میفهمیم شمارو.

آخه گوساله ـم ی روز خیلی جوون بوده میفهمه؟ ن جداً ؟

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:18 نويسنده نگار |
یک: ما تو خونمون از این چراغ چیزیا ینی چشمیا داریم. منتها باید جلوش گنگمستایل برقصی تا روشن شه.


دو : من ی رفیقی داشتم . این بشر ابروهاشو صفا داده بود اما وسطش بکر بود لامصب :)) بش گفتم بابا بزن این بیلبیلک و خِلاااص ! گف نه فامیل حرف درمیاره . این حرفشو دقیقا اون شبی درک کردم که خونه مامانبزرگم دعوت بودیم. رو مبل نیم ساعت ِ اول داشتم باخودم کلنجار میرفتم که به درک ک کل دخترای فامیل با روسری و مانتو نشستن. به درک که احتمالا دارن تو آشپزخونه از من بد میگن. 


سه : اگه فک میکنین خیلی بدبختین ، دیگه از این فکرا نکنیدا. شما که دم خونتون دبستان دخترونه نیس. :|

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:12 نويسنده نگار |
حسرت کودکی .

خوردن آب نبات چوبی . 

از اون خارجیاش.


+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:6 نويسنده نگار |
چقد این دخترِ تو آینه خوشگل شده امشب ! :)

+ یادم نمیاد به کسی قول داده باشم که دختر خوبی باشم. :)

+ تاريخ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:51 نويسنده نگار |
بعضی آدما 

از دور 

چ دوستای خوبی میتونن باشن .

+ تاريخ یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:55 نويسنده نگار |
بهت میگن نفس نکش و

نفسات عمیق تر میشه.

+ تاريخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:3 نويسنده نگار |