آدم باید از شر رابطه های آویزان راحت شود . از همان هایی که چون چشم تو چشم هستیم ،چون یک روز یک کاری برایم کرد نگهشان داشتیم . هی رویمان سنگینی میکند . انگار یک کیسه برنج ده کیلویی رو شانه تان باشد . برنج بد نیست . اما جایش ماه ها رو شانه های شما نیست. بگذار فکر کنند تا خرتان از پل گذشته دیگر آن آدم مهربان و شنوای درد دل های ده ماه پیش نیستید اما خودتان باشید . آنطوری سلام و احوال پرسی کنید که دوست دارید .هروقت دلتان تنگ شد سراغشان را بگیرید . رابطه ها همیشه شدت سابق را ندارند . بعضی چیزها تمام میشوند . باید پذیرفت .
+
تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:39 نويسنده نگار
|
هیچ وقت ندیده ام مادرم آواز بخواند یا برقصد .هیچ وقت در آشپزخانه وقت ظرف شستن ندیده ام چیزی زمزمه کند .ندیده ام موسیقی گوش کند و چشمهایش را ببندد .شاید زندگی مهلت عاشق جزئیات شدن را بهش ندادع است .و من هرروز صبح تکه ای از وجودم را میبینم که شبیه مادرم میشود .مثل او غمگین میشوم .مثل او به مهمان ها چای تعارف میکنم .مثل او آرایش میکنم .اما
من نمیخاهم که آواز نخانم .نمیخاهم که با لباس های مهمانیم جلوی آینه نرقصم .نمیخاهم که با دیدن عطر فروشی ها دلم نلرزد برای داشتن یک شیشه جدید از بهشت . زندگی جان لدفن چشم هایم را شبیه مادرم کن ، بگذار مثل مادرم لباس های گشاد بپوشم اصلن دررست مثل مادرم بخندم درست مثل او جیغ بکشم ،اما آواز را ازمن نگیر .
با تشکر .نگار
+
تاريخ چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 10:11 نويسنده نگار
|