هیچ وقت ندیده ام مادرم آواز بخواند یا برقصد .هیچ وقت در آشپزخانه وقت ظرف شستن ندیده ام چیزی زمزمه کند .ندیده ام موسیقی گوش کند و چشمهایش را ببندد .شاید زندگی مهلت عاشق جزئیات شدن را بهش ندادع است .و من هرروز صبح تکه ای از وجودم را میبینم که شبیه مادرم میشود .مثل او غمگین میشوم .مثل او به مهمان ها چای تعارف میکنم .مثل او آرایش میکنم .اما
من نمیخاهم که آواز نخانم .نمیخاهم که با لباس های مهمانیم جلوی آینه نرقصم .نمیخاهم که با دیدن عطر فروشی ها دلم نلرزد برای داشتن یک شیشه جدید از بهشت . زندگی جان لدفن چشم هایم را شبیه مادرم کن ، بگذار مثل مادرم لباس های گشاد بپوشم اصلن دررست مثل مادرم بخندم درست مثل او جیغ بکشم ،اما آواز را ازمن نگیر .
با تشکر .نگار