اون موقع ک تو تبریز بودیم من هی غر میزدم ک چرا نمیتونم ی دل سیر بخوابم ! ... الان آرزومه تو همون موقعیت بودمو ی بار دیگه میرفتم ائل گلی ، کندوان ... با بچه ها عکس دسته جمعی میگرفتیم و هی من تو عکسا حواسم ب ی جا دیگه پرت میشد !
هی من عصابم خورد میشد ک چرا آنتن هی میره . و هی از بی مزه بودن سوپ شاکی میشدم.
بخدا الان همشون برام شیرینن..و این عجیبه.
+ ی بار داشتیم با ح میرفتیم اردوگاه . شب بود. تاریکِ تاریک. بعد هی چرت و پرت میگفیتم و هرهر میخندیدیم و عین پلنگ تو ظلمات میرفتیم جلو :)))
/ راستی تا یادم نرفته بگم ، یکی از آپشن های من اینه ک آخرای شب ک خوابم میگیره شرو ور زیاد میگم.میشم عینهو مستا :))