رفته بودیم چیستا با آیسان . من همش تو فکر تراز و این چیزا بود و هی غصه میخوردم.

اون پسرِ ک عینهو مااست می مونه ـم پشت صندوق بود.رفتم حساب کنم. اول که شاخ دراوردم.لامصب 4تا دونه جنس ســــــــیزده هـــــــــــزار تومن !! واقن این بود آرمان های ما؟

حالا..

پسره گف + : اشتراک دارین اینجا ؟

- : نه . (لب و لوچه آوزیون)

بعدشم رفتم تو خلصه و اصن حواسم به این دنیا نبود ! 

+ : باز کنم براتون؟

(جواب ندادم)

+ میگم باز کنم؟

- چیــــو؟

( صدای خنده آیسان و لبخند پسرک ماااست )

:))))))))

خدایی سوتی ای بود که تو راه باعث شد دل درد بگیرم.

+ آیسان میگف پسره رو زیاد میبینه . اصولاً هم واکنشی از خودش در هیچ شرایطی نشون نمیده. حالا فک کن من چی گفتم اون لبخند زده ! روحمون شاد شد ناموساً :))

+ تاريخ جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:10 نويسنده نگار |