عصبی که میشم میام اینجا مینویسم.
دستام که یخ میزنه میچسبونمش به پشت لب تاب . گرمه . خیلی حال میده.
مامانم میگه تو حرف نزن هیچی نمیفهمی. بابام میگه هیس بسه درستو بخون بابایی.
میام تو اتاق . دختر تو آینه تخسه. من دارم گریه میکنم.
هیچ توجه کردی دو هفته ـس جز " شام چی داریم ؟ " حرف دیگه ای باهات نزدم؟
توام جز چش غره ری اکشن دیگه ای نسبت بهم نداشتی؟
دقت کردی دیگه مثه قبلنا باهات بحث نمیکنم؟ بریدم.
+ حس دختر کوچولویی رو دارم که تو یه شب سرد برفی مامانشو تو پارک گم کرده و نشسته رو تاب با پاهای کوچولوش خودشو هل میده . و تاب تاب عباسی میخونه و وسطاش بغض مرگ میشه ..
+ خیلی نمناکــــ ـــ ــ ـ..
+ این اتاق لعنتی چرا گرم نمیشه؟ مگه جهنم نباید گرم باشه؟