از دستش حرصم میگیره.وقتی میخواد بره عروسی بهم میگه : "نگاری بیا موهامو فر بده" غرغر میکنم و میگم نمیتونم.میگه " چطور واسه خودت میتونی؟" و میخنده.وقتی میره مهمونی زیر چشاشو سیا میکنه و کرم میزنه. از این کرمایی که مال کلی سال پیشه و تو یخچال نگهشون میداره.یا وقتی با مامانم رفته بود ختم و وقتی برگشته بودن مامانم با حرص میگف " ورداشته واسه من لباس گل گلی پوشیده" منظورش اون لباس مشکیِ بود که گلای توریِ کله غازی داشت و پارچشو باهم از شیراز خریده بودیم.

میری خونش تند وتند شروع میکنه حرف زدن. از سوریه . از سیاست. انگار زدی بی بی سی مثلن.هر دفعه میگه : " همین روزاست که مردم بریزن بیرون" آدم کلافه میشه! بعضی وختا انقد گرم میشه که یادش میره چایی بیاره. بعضی وختا ک ن . اکثر وختا.

اما من دلم از اون ساده مهربوناش میخواد.

که ببرتت پارک به پرنده ها دونه بدین.که واسه آدم باقالی و گلپر درست کنه.که خونش بوهای خوب بده و همیشه چایی داشته باشه. آرامش داشته باشه.

اما با همه این حرفا بازم گاهی دلمون واسش تنگ میشه. جمعه ها سفرمون واسش دلتنگ میشه.

واسه پرحرفیاش. واسه هول زدناش برای النگو و فرش و کریستال.واسه زنی ک کم کم داره ب دهه هشتاد زندگیش نزدیک میشه.این زن قرتی حواس جمعِ حواس پرت :) که بگه " نگاری چاق شدیا" نگاری این لباست کهنه ست" نگاری موهات زیادی بلند شده واس عید کوتا کن" "درس بخون بری استلالیا" :))

اما من هنوزم میگم من دلم از اون مهربون ساده هاش میخواد ...

+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:19 نويسنده نگار |