فکر میکنم آدم باید عاشق جایی باشد . اتاقی با دیوار های سبز و از این صندلی چوبی هایی که تاب میخورند . یا یک پارک پر از بچه با فاصله دویست متری از خانه .حتی مغازه شیرینی فروشی با بوی وانیل و شکلات های فندقی و کیک تولد های بزرگ .حالت که بد شد فرو بروی در دیوار های سبز و هی روی صندلی تکان بخوری و سبز آبی درمانی شوی . یا به حالتِ دو بروی پارک و خیره شوی توی چشم بچه هایی که تمام دغدغه شان یکی است که بیاید تابشان بدهد .یا شیرینی خامه ای های بزرگ را بیندازی بالا و توی خیابان مورد علاقه ات گوشه ای روی پله ی خانه ای بنشینی .آدم باید متعلق به جای خاصی باشد و برایش بمیرد .
+
تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:7 نويسنده نگار
|