باید باور کرد زندگی همیشه دستی پشت سرش قایم کرده پر از اتفاقات تازه .شاید بعضی وقتها دیرتر بیرونش بیاورد  اما بلخره بیرون می آید و اتفاق است که میپاشد روی سر و صورتمان D: 

این هارا گفتم که بگویم بابا جانمان یک پاترول قدیمی خریده بود .آن اول ها تنها سی دی موجود در خانه یک آلبوم پالت من و چارتار بود که بیست و چاهار ساعته پلی میشد و اعصابی بود که خورد میشد سر این تکرار ها . حالا بعد چند وقت ضبظ کلا از کار افتاده و هییچ چیزی پلی نمیشود و امیدورام از لحنم بشود تشخیص داد چقدر دلم تنگ میشود برای آقای بنفش تکرار شونده در ماشین بابا . .

 

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:56 نويسنده نگار |