سوال من این است : 

آیا ما برده زاده شده ایم که برای نشان دادن یا ندادن موهایمان به اجازه پدر احتیاج داشته باشیم ؟!
آیا پرسیدن سوال های مذهبی در جمع های فامیلی تردمیل رفتن روی مغز آدم نیست ؟
آیا به فامیل ربطی دارد که شما نماز نمیخوانید یا مثلن قبله را چرا بلد نیستید ؟
کسی لطفن بگوید آیا قرار است آخرت آویزان هم بشویم و جای هم جواب پس بدهیم؟!
آیا میدانید خدای مادر بزرگ چقدر برای من تاریک و ترسناک و کلیشه ای و آتش افکن است ؟
آیا مادربزرگ خواهد فهمید که من ذره ای از لطف خدایش را نمیخواهم ؟
آیا "نمی خواهم" را میفهمند ؟!
آیا تا به حال انتخاب کرده اند ؟ یا همیشه دمِ دستی ترین چیز را از شوهر گرفته تا دین و عقیده و لباس را نتخاب کرده اند و خوشحال و خندان روانه خانه شده و مغزشان آکبند مانده ؟ 
آیا وقت این نشده که باهم مهربان باشیم و سرگنده مان را بکنیم در زندگی های نه چندان مطلوب خودمان و پایمان را بکشیم بیرون از کفش دوستان و آشنایان و زندگی قشنگ تری برای خودمان با دین و مذهب گل و بلبل مان بسازیم ؟ و چنگ هایمان را از گردن دوستانمان بکشیم بیرون و بگذاریم آدم ها در بهشت های مخصوص خودشان باشند ؟
آیا بهتر نیست اجازه بدهیم به هم تا خود لعنتی مان باشیم و راه مان را پیدا کنیم ؟
+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:3 نويسنده نگار |