این ثابت میکنه آدم میتونه تو ی هرروزش ی فرمول جدید اختراع کنه برای خوشحالی.و من تابستون بیست سالگیم رو توی خیابون مطهری کوچه نارنج خوشبخت خوشبخت بودم .هر دفعه از دفتر بیرون میومدم چشمام گرم بود و سرم از شدت باد اسپیلت و زل زدن ب کامپیوتر زق زق میکرد.اما قلبم میتپید و نقطه های طلایی دور خودم جمع میکردم.از دیر اومدن اتوبوس، از ترافیک از سردردم لذت میبردم.
خوشبختی دوتاحالت داره .یا میدونی چرا خوشحالی یا نمیدونی.
به نظر من دومی کیفش بیشتره :)