برای بار دوم بمب یک عاشقانه رو دیدم. بارها بغضم گرفت و اشک شد. فیلم سراسر احساسات انسانی قابل درکه . از احساس ایرج نسبت به زنش، میترا و ارتباط قدیمی زنش با برادرش که فکر می کرد شهید شده، احساس دلتنگی برادرانه ش، فضای جنگ و زندگی ای که هرلحظه ممکنه تموم شه. همه اینا یه دنیا حرف دارن برای گفتن.دردای ریشه داری ان که آدم می تونه ساعت ها توی افتاب لم بده و تو سوزش عمیق شون لذت ببره.از اون لذتای مازوخیسمی.و از طرفی عشق لطیف پسر نوجوونی به دختر همسایه. کلیشه ایه اما تو فضای جنگ کاملا رنگ و بوی تازه ای میگیره.دید متفاوتی داره. و اینکه همه این ادمها با زنجیری نامرئی بهم وصل شدن. این زنجیر می تونه جنگ باشه. می تونه عشق باشه. قشنگی ش هم همینه. و تمام فلسفه فیلم همینه. جنگ باعث شده است ادمها نقطه اشتراکی توی زیرزمین ساختمون داشته باشن. و از طرفی ایرج داستان با فهمیدن عشق پسرک به سمانه، دلش پر میزنه برای برادرش و برادرش رو توی پسرک می بینه. ماهیت عشق اونا و سرنوشتشون رو بهم میدوزه. اونقدر زیبا که همه چیز به نظر لطیف میاد .حتی بمب باران میتونه عاشقانه بشه. و موسیقی فوق العاده فیلم... یادمه دفعه اول ک فیلم رو دیدم از در سینما ک خارج شدم دو تا چیز توی ذهنم مرور میشد . یکی حرکت خاص انگستای ایرج. یکی موسیقی که پلی می شد و قلب منو به آرومی فشار می داد.
بمب یک عاشقانه رفت توی لیست معدود فیلمهای ایرانی محبوبم. به خاطر ملموس بودن تمامی احساسات آدم های فیلم. و در آخر
مرگ یه لحظه اس دیگه! شانسه! مثه این بازی!بمب میاد میخوره تو سرمون شما می ری بهشت ما می ریم جهنم. تموم!

qz20_l_(2).jpg

+ تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 10:27 نويسنده نگار |