بعد از مدت ها تنهایی سوار اتوبوس شدم تا برم سمنان پی درس و پایان نامه. حس های قدیمی ام زنده شد.
کویر و تنهایی. فکر کردن به جزئیات معجزه آسای زندگی.
وانت پر از گوجه های قرمز درشت، مزرعه های ذرت. کیوسک مواد غذایی وسط جاده خشک و بی آب و علف همیشه از نشونه های زندگی ان برام. مردهایی با پوست آفتاب سوخته و لب های خندون پشت باجه که با پیرمرد مشتری که سیگار میخواد صحبت میکنه.
آدمی توی موقعیت تنهایی و بی هیچ اشنا و دوست، توی شهر غریب یه حسی سراغش میاد که انگار بهش میفهمونه تموم اون چیزایی که دو دستی بهش چسبیده بوده بی ارزش بوده و زندگی تو قامت یه مرد آفتاب سوخته که کنار یه مزرعه بین راهی توی یه باجه مواد غذایی کار میکنه و گاهی سیگاری می کشه تموم مدت یه گوشه دیگه ای دنیا داشته راه خودشو میرفته . و تو انتظار داشتی زندگی از تو ی سوراخ تاریک بیاد بیرون. 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 10:42 نويسنده نگار |